پاییز آمدهست که خود را ببارمت پاییز لفظ دیگر «من دوست دارمت»
بر باد میدهم همه بود خویش را یعنی ترا... به دست خودت میسپارسمت
باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو وقتی که در میان خودم میفشارمت
پایان تو رسیده گل کاغذی من حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت
اصرار میکنی که مرا زودتر بگو گاهی چنان سریع که جامیگذارمت
پاییز من، عزیزِ غمانگیزِ برگریز یک روز میرسم... و ترا میبهارمت
بیا دوباره سربزن به شانه های خسته ام
دست بکش کمی عزیز به چشم های بسته ام
دوباره وقت رفتنت صدای برگ های خشک
تو می روی ولی بدان به دیدنت نشسته ام
انار می شود دلم هزار دانه دست تو
بچین زشاخه ها مرا که از همه گسسته ام
سفال خاطرات من دچار روزگار تو
مزن زمین که پیش از این هزار سو شکسته ام
--
دیروز را دانسته آمدیم
امروز ندانسته عاشقیم
وفردا روزرا....ای رند مانده بر دوراهی دریا و دایره
خدا را چه دیده ای؟