
سفر کرده ی کوی تو، جز به آغوشی امن در بهشت ، آرام نمی شود!
گویا هزار سال است که حیرانی ام را، این شب های تار به رخ می کشند. دورم؛ از تو دورم و در دل به کبوترهای شهر غبطه می خورم!
شنیده ام می خواستی برانی ام تا پریدن بیاموزم و بدانمت و برگردم!
راندی و دانستم که در این دیار غریب، اگر بی نشانِ تو باشم، هرگز نخواهمت دانست! و راهِ دوست گم خواهم کرد و در آسمان غبار گرفته و کبود این سالهای فراق، بی منزل و بی دل، خواهم سوخت!
نشان کردی دستِ راستم را، و قلبم را؛ _درست همانجایش که متمایل شده به راست!_ تا راست بجویم، تا راست بیایم، تا راست بپویم، تا برسم به سر منشأ تمام راستی ها و درستی ها.
دیر رسیده ام. می دانم. به قدر پلک بر هم زدنی، راه گم کردم و نشان از دستم افتاد! فهمیدم که به قدر پلک برهم زدنی اگر قدر راستی را ندانیم، از دستمان می رود! گمش می کنیم! باید دوباره تمام آسمان را بگردیم و برگردیم و بگردیم، تا نشانی بیابیم از خاطره ی بهشت.
من این شبها را دوست دارم. چون راستی شان، در قرون و اعصار متمادی، متمایل به چپ نشده! چون برای بیدار نشستن میانشان، چون برای رسیدن به راستی شان، چون برای پیدا کردن خاطره ی بهشت در لحظه لحظه ی شان، کافیست که کمی قلبمان متمایل به راست باشد!
همین قدر بهانه کافیست، که قدرمان را قدر بدانیم و راست بشویم. تا بازگشت به سمت و کوی تو. به سر منشأ تمام راستی ها.
پی نوشت1: سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ...
پی نوشت2: در شبی که قدرمان شناخته می شود، و باید قدرش را بدانیم و بشناسیم؛ التماس دعا.
aboaftab.blog.ir ©
|
امتیاز مطلب : 27
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10