زن جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد... نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید و گفت دیگر چشمانش سویی ندارد ... بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند... مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود وشوهراو هم کور شده بود.
مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد...
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود...
همه تعجب کردند...
مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم...
|
امتیاز مطلب : 383
|
تعداد امتیازدهندگان : 121
|
مجموع امتیاز : 121