
نان نداشتم
که با آن دندانهایم را آشتی دهم
ولی پا داشتم
که ذرههای هوا را
با دوچرخه در هم بشکنم.
وقتی بچه بودم
همهی آرزوی من
یک دوچرخه بود
که مرا در من گم میکرد
و به ابرها میبرد.
آن روزگاران رفت
و آن دوچرخه و آن نان
همه رفت
من ماندم و سایهای که شتابان میرفت
با دو پای سبکاش...
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0