بعد از دکتر فکر کردم همه چیز تمام شده، تمام تمام. وصیت نامه اش را که خواندند، احساس کردم هنوز یک چیزهای کوچکی مانده. یک چیزهایی که شاید بشود توی جبهه پیدایشان کرد. رفتم و ماندگار شدم؛ به خاطر همان وصیت نامه.
• مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و بهش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود، ولی شهریه می گرفت. دکتر چند سؤال ازش پرسید. بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت: پسر جان تو قبولی، شهریه هم لازم نیست بدهی.
• سال دوم یک استاد داشتیم که گیر داده بود همه باید کراوات بزنند. سر امتحان، چمران کراوات نزد، استاد دو نمره ازش کم کرد. شد هجده، بالاترین نمره.
• درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره اش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار. همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود: این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک.
• بورس گرفت، رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستند و بهش گفتند: ما ترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند. پدر گفت: مصطفی عاقل و رشید است من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم. بورسیه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد.

• چپی ها می گفتند: جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند. راستی ها می گفتند: کمونیسته. هر دو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سر کلاس می گفت: من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد. اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها، با خودشان فکر کردند: این همان یارو خبرنگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟ آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.
• اوایل که آمده بود لبنان، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سر کلاس کلمه ای را غلط گفته بود همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موسی می گفت: دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد.
• بعضی شب ها که کاش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهار صد و پنجاه تایشان.
• ماهی یک بار، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می کردند. دکتر می گفت: هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد.
• گفتند: دکتر برای عروس هدیه فرستاده، به دو رفتم دم در و بسته را گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوشگل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها؛ یعنی که اینها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده؟

• به این فکر افتاده بودم بیایم ایران. دکتر یک طرح نظامی دقیق درست کرد. مهمات و تجهیزات را آماده کردم. یک هواپیما لازم داشتیم که قرار شد از سوریه بگیریم. دو روز مانده به آمدنمان، خبر رسید انقلاب پیروز شده.
• آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش. ازش حساب می بردم. یک روز رفتم خانه شان؛ دیدم پیشبند بسته، دارد ظرف می شوید. با دخترم رفته بودم. بعد از این که ظرف ها را شست. آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیشبند.
• ما سه نفر بودیم، با دکتر چهار نفر. آن ها تقریبا چهار صد نفر. شروع کردند به شعار دادن و بد و بی راه گفتن. چند نفر آمدند که دکتر را بزنند. مثلا آمده بودیم دانشگاه سخنرانی. از در پشتی سالن آمدیم بیرون. دنبالمان می آمدند. به دکتر گفتیم اجازه بده ادبشان کنیم. گفت: عزیز، خدا این ها را زده. دکتر را که سوار ماشین کردیم، چند تا از پر سر و صداهاشان را گرفتیم آوردیم ستاد. معلوم نشد دکتر از کجا فهمیده بود. آمد توی اتاق. حسابی دعوامان کرد. نرسیده برگشتیم و رساندیمشان دانشگاه، با سلام و صلوات.
• وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه. نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه. رفت پیش امام. گفت: باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید. برگشت و همه را جمع کرد. گفت: آماده شوید همین روزها راه می افتیم. پرسیدیم: امام؟ گفت: دعامان کردند.

• حدود یک ماه برنامه اش این بود؛ صبح تا شب سپاه و برنامه ریزی، شب ها شکار تانک. بعد از ظهرها، اگر کاری پیش نمی آمد، یک ساعتی می خوابید.
• تلفنی بهم گفتند: یه مشت لات و لوت اومدن، میگن می خوایم بریم ستاد جنگ های نامنظم. رفتم و دیدم. ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتور سیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکی شان گفت: آقای دکتر خودشون گفتن بیاین. می پریدند؛ از روی گودال، رود، سنگر. آرپی جی زن ها را سوار می کردند ترک موتور، می پریدند. نصف بیش ترشان همان وقت ها شهید شدند.
• اگر کسی یک قدم عقب تر می ایستاد و دستش را دراز می کرد، همه می فهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می کرد و ماچ و بوسه ی حسابی. بنده ی خدا کلی شرمنده می شد و می فهمید چرا بقیه یا جلو نمی آیند، یا اگر بیایند صاف می روند توی بغل دکتر.
• کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان، حرف زدنشان. بعضی ها هم ریششان را کوتاه نمی کردند تا بیشتر شبیه دکتر بشوند. بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه ها را از روی همین چیز ها می شد پیدا کرد. یا مثلا از این که وقتی روی خاکریز راه می روند نه دولا می شوند، نه سرشان را می دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست ها گم می شود.
• شب دکتر آماده باش داد. حرکت کردیم سمت اهواز. چند کیلومتر قبل از شهر پیاده شدیم. خبر رسید لشکر 92 زمین گیر شده. عراقی ها دارند می رسند اهواز. دکتر رفت شناسایی. وقتی برگشت، گفت: همین جا جلوشان را می گیریم. از این دیگر نباید جلوتر بیایند. ما ده نفر بودیم، ده تا تانک زدیم و برگشتیم. عراقی ها خیال کرده بودند از دور با خمپاره می زنندشان. تانک ها را گذاشتند و رفتند.

• وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت: دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین. بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند. عراقی ها فکر کرده بودند غواص است، تا صبح آتش می ریختند.
• سر کلاس درس نظامی می گفت: اگر می خواهی به یک ارتش حمله کنی، باید سه برابر تانک داشته باشی. صدایم کرد و گفت: عزیز، برو یه رگبار ببند اونجا و بیا. رفتم، دیدم یک دنیا تانک خوابیده. صدا می کردم، می بستندم به گلوله. رگبار بستم و آمدم. می گفت: عزیز رگبار که می بندی، طرف عصبی می شه و کسی که عصبی بشه، نمی تونه بجنگه.
• از اهواز راه افتادیم؛ دو تا لندرور. قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد. و آمد تو، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین، سنگر بگیریم. دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت: کنار جاده دیدمش. خوشگله؟
• گفتم: دکتر، شما هرچی دستور میدی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما میگن چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز تسویه ی ما رو ندادن. ستاد رفته زیر سؤال. میگن شما سلاح گم کردین. همان قدر که من عصبانی بودم، او آرام بود. گفت: عزیز جان، دلخور نباش. زمانه ی نابسامانیه. مگه نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده. دلخور نشو عزیز.
• هر هفته می آمد، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم. یک هفته که می گذشت، دلمان حسابی تنگ می شد.
• آب کارون را منحرف کرده بود توی منطقه. باتلاق شده بود چه باتلاقی. عراقی ها نمی توانستند بیایند جلو. هر بار همه که سد می زدند، یکی دو تا از بچه ها می رفتند و می فرستادندش هوا.

• تصمیم گرفتم بروم پیشش، توی چشم هاش نگاه کنم و بگویم: آقا اصلا جبهه مال شما. من می خوام برگردم. مگر می شد؟ یک هفته فکر کردم، تمرین کردم. فایده نداشت. مثل همیشه، وقتی می رفتم و سلام می کردم، انگار که بداند ماجرا چیست، می گفت: علیک السلام و ساکت می ماند. دیگر نمی توانستم یک کلمه حرف بزنم. لبخند می زد و می گفت: سید، دو رکعت نماز بخوان درست می شود.
• بولدوزرهای عراقی کانال می کندند. چند تا تانک مانده بودند پشتیبانی. دکتر بهم گفت: عزیز، بشمار این تانک ها را. گفتم: دوربین ندارم. یه آرپی جی دارم که دوربین داره. گفت: با همون دوربین آرپی جیت بشمار. تا بشمارم رفته بود. جلوتر، یک عراقی ستون پنجمی گرفتیم و با خودمان بردیم. رسیدیم پشت تانک ها، وسط دشمن. بی سر و صدا چهار تا تانک را فرستادیم هوا و برگشتیم.
• گفت: ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیدم، هم توی آمریکا، هم توی اسرائیل. خیلی جنگیده ام. فرمانده زیاد دیده ام. دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غدا خوردن عقب صف.
• سوسنگرد را ما آزاد کردیم. یعنی راستش خدا آزاد کرد؛ ما هم بودیم، دکتر هم بود، ارتشی ها هم به موقع آمدند، آن ها هم بودند. نقشه را دکتر کشیده بود. ما از جنوب شهر عملیات را شروع کردیم. بعد دکتر و نیروهایش رفتند سمت غرب. قصدشان این بود که تانک ها را دنبال خودشان بکشانند، موفق شدند. نیم ساعت بعد یک پاکت سیگار رسید دست تیمسار فلاحی. رویش دست خط و امضای دکتر بود. تیمسار یادداشت را که خواند دستور داد، وارد عمل شوند. سوسنگرد را همان خدا آزاد کرد.
• با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت، نه شورای عالی دفاع. یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت: به دکتر بگو بیا تهران. گفتم: عهد کرده با خودش، نمی آد. گفت: نه، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده. بهش گفتم. گفت: چشم. همین فردا میریم.
• از تهران زنگ زدم اهواز. گفتم: میخوام برگردم. گفتند: نمیخواد بیایی، همان جا باش. خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت. زد زیر گریه. پرسیدم: چی شده؟ گفت: یتیم شدیم.
• خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب. حساب چندانی نداشتیم. یک ساک پارچه ای، تویش یک پیراهن و دو تا زیرپوش.

برگرفته از کتاب چمران نوشته رهی رسولی فر
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0