میتوان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت.
میتوان با نقش هایی پوچتر آمیخت،
میتوان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشهای دنیای خود را دید...
میتوان با هر فشار هرزهی دستی
بیسبب فریاد کرد و گفت:
آه! من بسیار خوشبختم...
فروغ فرخزاد
O_O_O_O_O_O_O_O_O
کاش نمیشناختمت
آن وقت با تو بودن چه آسان بود
آن وقت هر چیزی رسمیتِ خودش را داشت
حتی سلام ها
حتی نگاه ها
مثلِ دو غریبه
یک احوال پرسی مودبانه
تعارف یک صندلی خالی
بی هیچ تکلفی
کنارِ هم مینشستیم
بی هیچ حرفی
قهوه هامان را میخوردیم
و اگر از روی حواس پرتی
پر از حسرتِ نوازشِ دستهای تو
یا غرق رویای بوسههای تو میشدم
جای نگرانی نبود
همین که نگاهم میکردی
سرم را به کتابی
درختی
پرنده ای
آگهی روزنامه ای
بند میکردم
و تو فیالبداهه از صرافتِ آزار من میافتادی
نیکی فیروزکوهی
O_O_O_O_O_O_O_O_O
در عشق باید
درد دوری کشید
غم یار خورد
ترس رقیب داشت
و زیر بار اینهمه له شد؛
خوشهی دستنخوردهی انگور
زیباست
اما مست نمیکند.
مژگان عباسلو
O_O_O_O_O_O_O_O_O
آزادی را...
آرامش را...
خدا را...
تو را...
من اغلب چیزهایی را که نمی بینم
می پرستم!
صادق داوری ترشیزی
O_O_O_O_O_O_O_O_O
|
امتیاز مطلب : 27
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10