
قدري بزرگتر شدم
و ناچار بايد به مدرسه ميرفتم و آه در بساط نداشتيم
که وسايل درس و مدرسه بخريم.
مادرم به بازار رفت و با لباسفروشي به توافق رسيد
که قدري لباس بگيرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد
و در ازاء آن مبلغي دستمزد بگيرد.
شبي از شبهاي زمستان، باران ميباريد.
مادرم دير کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.
از منزل خارج شدم و در خيابانهاي مجاور به جستجو پرداختم
و ديدم اجناس را روي دست دارد و به در منازل مراجعه ميکند.
ندا دردادم که،
"مادر بيا به منزل برگرديم؛ديروقت است وهوا سرد.
بقيه کارها را بگذار براي فردا صبح." لبخندي زد و گفت:
"پسرم، خسته نيستم.
" و اين دفعه سومي بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روزآخر سال رسيديم ومدرسه به اتمام ميرسيد.
اصرارکردم که مادرم بامن بيايد.
من وارد مدرسه شدم واوبيرون،زيرآفتاب سوزان،منتظرم ايستاد.
موقعي که زنگ خوردوامتحان به پايان رسيد،
از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفيق از سوي خداوند تعالي داد.
در دستش ليواني شربت ديدم که خريده بود من موقع خروج بنوشم.
از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشيدم تا سيراب شدم.
مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گواراي وجود" ميگفت.
نگاهم به صورتش افتاد ديدم سخت عرق کرده؛
فوراً ليوان شربت را به سويش گرفتم و گفتم،
"مادر بنوش." گفت:
"پسرم، تو بنوش، من تشنه نيستم.
" و اين چهارمين دروغي بود که مادرم به من گفت.

بعد ازدرگذشت پدرم،
تأمين معاش به عهده مادرم بود؛
بيوه زني که تمامي مسئوليت منزل بر شانهء اوقرار گرفت.
ميبايستي تمامي نيازهارا برآورده کند.
زندگي سخت دشوار شدومااکثراً گرسنه بوديم.
عموي من مرد خوبي بود و منزلش نزديک منزل ما.
غذاي بخور و نميري برايمان ميفرستاد.
وقتي مشاهده کردکه وضعيت ماروزبه روزبدترميشود،
به مادرم نصيحت کردکه با مردي ازدواج کند که بتواند به ما رسيدگي نمايد،
چه که مادرم هنوز جوان بود.
|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5